چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود
جایی که همدمم بود تو لحظات تنهایی و بی کسی
این چند روز چقدر تلخ گذشت
و بالاخره
واقعا نمیدونم چی باید بگم
فقط میتونم بگم به خدا شرمنده تو هستم
تویی که هرچی من بهت بدی کردم تو خوبی کردی
حالا که بهت نیاز دارم تنهام گذاشتی
و درست دیشب همه چی تغییر کرد ورق برگشت
آی دنیا چقدر بی رحمی
خدا میبینی چه دنیای بدیه
جواب خوبی را با بدی میدن
دل شکستن هنره
میبینی
آره میبینی
خسته م
کمکم کن

هیاهوی خاطرات
در هیاهوی خاطرات گذشته به دنبال روزنه ای از عشق و امید میگردم.....
به دنبال تکه های گمشده وجودم
سرگردانم در دنیایه غریب آدم ها و بیزارم از این سایه تلخ و سیاه نا امیدی
خسته ام و راهی برای پایان نمییابم و در جست و جوی راهی برای رهایی
رهایی از این بند نفرت
از دنیا بیزارم که با بی رحمی جای خالی ات را به رخم می کشد
و از تیک و تاک ساعت که دقیقه ها و ثانیه های نبودت را پیروزمندانه به رخم میکشد
خدایا پس کجایی
چرا صدای خسته ی دلم را نمیشنوی ...
هان مگر من چه کرده ام ؟